محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

941

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و خبر به هشام بن عبد الملك شد . تافته گشت سخت و نامه نبشت به مسلمه و او را گفت : به من رسيد آن خطاها كه تو كردى كه سعيد بن عمرو الحرشى را دشنام دادى و بر وى استخفاف كردى ، و حقّش نگزاردى و لوا بر سرش بشكستى و بازداشتى ، و من دانم كه تو آن از حسد كردى و بر آن نعمت كه خداى عزّ و جلّ او را داد . اكنون اگر پشيمان شوى و گناه خويش را تدارك و عذر خواستن [ كنى ] از او و اكرام كردن او را و نواختن و دلش خوش كردن ، من از تو عفو كنم و توبهء تو بپذيرم ، و اگر نكنى بر آنكه خادمى چگونه بود به نزديك من همچنانى . چون اين نامه به مسلمه رسيد پشيمان شد بدانچه كرده بود با سعيد حرشى و نامهء هشام به دو فرستاد و عذر خواست و پشيمانى نمود بدان و وعده كرد او را به خشنود كردن او . و رسولان هشام به زندان شدند و حرشى را بيرون آوردند . مسلمه او را بنواخت و خلعت افگند و صلت داد او را و عشيرت او را و اقطاعشان بداد . تا [ امروز ] آن اقطاع بديشان معروف است . پس مسلمه لشكر براند و بر در قلعه فرود آمد به زمين شروان و آن مردمان را به طاعت خواند . فرمان نكردند . با ايشان حرب كرد و دست يافت . پس فرود ايستاد از حرب و ايشان را به حصار همىداشت تا طعامشان برسيد . پس از مسلمه زنهار خواستند بر آن شرط كه هيچكس را از ايشان نكشد . مسلمه سوگند خورد كه يك كس را نكشد . ايشان بشنيدند و ندانستند كه شرط چگونه بايد [ 320 b ] كردن . و در قلعه بگشادند و فرود آمدند . و همه هزار مرد بود كارزارى . مسلمه نهصد و نود و نه را گردن بزد و يك تن را زنده دست بازداشت . و هر كه اندر آن قلعه بودند همه را بكشت . پس بفرمود تا حصار ويران كردند و با زمين هموار كردند . و مسلمه برفت و روى به باب الابواب نهاد . و به هر شهرى كه بگذشت مردمان آن شهر با او صلح مىكردند . و ملكشان با سپاه به نزديك او مىآمدند . تا همه ملكان جبال با او گرد آمدند و خراج به دو گزاردند و با او به شهر باب الابواب آمدند . و اندر آن قلعهء باب الابواب آن روز هزار مرد بودند از طرخانان كه خاقان ايشان را آنجا رها كرده بود . مسلمه ايشان را نيازرد و اندر گذشت و به حصين شد . و آن دو حصار بود ،